درباره نویسنده

فیتز جرالد

مدیر ترجمه، مترجم، ویراستار، مدرس

مطالب مرتبط

2 دیدگاه

  1. پینگ کردن: نوروز 1393 و افسانه‌ها!

  2. 2

    الی گریفیری

    واو! اصن انتظار فصل نامه ی زمستون رو با این سرعت نداشتم... واقعاً خسته نباشین، کارتون فوق العاده س. عیدتونم تبریک می گم. امیدوارم در سال جدید، فصل نامه روند رو به رشد داشته باشه.

    خب؛ من هر دوره می آم می گم: این دوره از دوره ی قبل بهتر بود.:دی و به نظرم همین طور بود. اول که با دیدن مصاحبه با بازیگردان دهنم اندازه کرکدیل باز شد و با ناباوری تا ته خوندم. بعد یه نفسی تازه کردم واسه بقیه ش.:پی

    بعد اون داستان کشیدن پای جن ها و اینا! ببخشید کامل نمی گم؛ یه تریلی باید اسمشو بیاره تو دیدگاهم.:دی باید بگم معمولاً داستانایی که با مکالمه شروع میشن، خیلی آدمو جذب می کنن؛ چون حداقل تا وقتی که بفهمی قضیه این مکالمه ها چیه، ادامه می دی و انگار نویسنده هم خیلی خوب این نکته رو می دونست و مد نظرش بود. روشی خیلی سخته اما... یه داستان سراسر دیالوگ! و من داستان رو یه سره خوندم. از همون اول، موازی با پیشروی داستان گره ای افتاد که خیلی بهش عمق داد. اون شخصیت اصلی حرفاش خیلی پخته و واقعی و ملموس بودن. مکالمه ها یه بازی و فرم دلنشینی داشتن. اون کمیک وسط داستان هم عالی بود:))

    پایان داستان یه ضربه‌ی خیلی حرفه‌ای بود. راستش من وقتی همون روز مراسم اسم داستان رو شنیدم، خوشم نیمد و تا قبل از خوندنش هم رقبتی نداشتم و چشمم رو نگرفته بود. به نظرم باید اسم خیلی خیلی بهتری براش انتخاب می شد که حق مطلب( حق داستان!) رو ادا کنه. اسمش اصن گیرایی نداشت و در فراخور داستان نبود. اسم، هویت داستانه. همون جوری که همه ی ما اسم داریم و بهمون هویت میده. اما خیلی مهمه این اسم، چه ارتباطی بین معناش و شخصیت ما داره. در مورد داستان، محتواش. اسم به داستان می خورد. اما من ِ خواننده جذب نمی شدم و اسم مناسب تری هم می شد گذاشت. به هر حال، صلاح دید نویسنده بوده.

    داستان دوم اتفاقاً اسم بسیار مناسبی داشت! چون نه داستانو لو می‌داد و نه خیلی پرت بود. ایده‌ی خیلی جالبی داشت، خیلی جالب بود... ولی خیلی هم گنگ بود. انگار نویسنده تو نوشتن عجله داشت. وگرنه میشد بیشتر بپردازه. با این حال، ایده‌ی خیلی خوبی داشت. به خصوص روشی که در توصیفاتشون پیاده کردن بودن( حالا منم یه جوری میگم انگار خیلی روش عجیبیه.:دی) خیلی داستان رو گیرا و جذاب کرده بود.

    بقیه داستانا هم دوس داشتم. ازشون نمی گم؛ چون هدفم صحبت درباره ی داستانای ایرونی بود.:-"

    بعد در باره ی نقد کتاب رویای تب آلود؛ خب ازونجایی که من کتاب رو نخوندم، در واقع نباید نقدشم بخونم؛ چون درک نمی کنم چی به چیه. ولی از طرفی، با خوندن نقدش زودتر از خودش، یه آگاهی پیدا می کنم و با دید وسیع تر خودشو می خونم. منم خوندم دیه.:-" ولی نمتونم بگم کیفیت نقد چه طور بود. باید اثر رو بخونم تا قابل قیاس بشه برام.

    شعر فانتزی هم خعلی باش حال کردم:-جی واقعاً دمتون گرم. مصاحبه با مدیر نشر ویدا هم خیلی خوب بود؛ ینی به نظرم یه همچین چیزی خیلی لازم بود. حواشی خیلی پیرامون ترجمه ی بازی تاج و تخت بالا می گرفت و دیه حالت توهین و اغراق های شاخدار پیدا می کرد. چقدم ایشون خوب حرف زدن علی رغم این همه. هر کی جاشون بود، فکر نکنم تن به مصاحبه می داد حتی.:-" خدا خیرشون بده. من یه زمانی طرفدار پر و پا قرص کتاباشون بودم. بعد مدرسه ام عوض شد، دیه کتاب فروشی بغلش نمیشد برم:| وگرنه اون کلی کتاب از نشر ویدا می اورد همش. مثلاً خاطرات خون آشام و کتابای استاین رو ازون جا خریدم یا گرفتم. هعی، چه دورانی بود...:-<

    من گفتم می آم تعریف می کنم همش:| خعلی حال کردم دیه، اینجوری نیگا نکنین.:-"

    می‌پسندم(۱)نمی‌پسندم(۰)
    پاسخ

ارسال یک نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی برای وبگاه افسانه محفوظ است | طراحی و پشتیبانی تیم کمک رایانه